![]() |
![]() |
|
| عمومی |
|
یک روز از یک زوج خوشبخت سوال کردم: دلیل
موفقیت شما در چیست ؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا
نمیکنید ؟ مرد پاسخ داد: من و خانمم از روز اول
حد و حدود خودمان را مشخص کردیم ... ... قرار
شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار
نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد
مسائل کلی نظر بدهم! گفتم: آفرین! زندهباد ! تو
آبروی همهی مردها را خریدهای ! من بهت افتخار
میکنم. حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد
اونها حق اظهارنظر داره، چیه ؟ مرد گفت: مسائل
بیاهمیتی مثل این که ما با کی رفت و آمد کنیم، چند
تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه
بخریم، ماشینمان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم
و ... گفتم: پس اون مسائل کلی و مهم که تو در
موردش نظر میدی، چیه ؟ مرد گفت: من در مورد
مسائل بحران خاور ميانه، نوسانات دلار، قیمت نفت
و اوضاع جاری مملکت نظر میدهم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 21:24 توسط نوه شازذه خانم |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 16:18 توسط نوه شازذه خانم |
|
|
میخواهم بر بستری نرم از برگ های (مورد و لوتوس) تکیه کنم و بدلخواه شراب بنوشم , تو نیز ای عشق دامن خویش را با بندی از (پاپیروس) بگردن بیاویز و در جام من شراب ناب بریز. عمر مانند چرخ عرابه ایست که بسرعت حرکت میکند , عنقریب است که جسم معدوم شود و جز مشتی از خاک نماند. چرا این عطرها را برای سنگ گور نگهداریم و بیهوده بر زمین نثار کنیم ؟ همان بهتر که تا زنده ام مرا با این گلاب ها عطر آگین کنید ,تاج گل بر سرم بگذارید و دلدارمرا .... بخوانید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 20:32 توسط نوه شازذه خانم |
|
|
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس سند عشق، به امضا شدنش می ارزد گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم کوشش رود به «دریا» شدنش می ارزد کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم به همان لحظه ی برپا شدنش می ارزد دل من در سبدی، عشق به «نیل» تو سپرد نگهش دار، به «موسی» شدنش می ارزد سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد علی اصغر داوری |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:42 توسط نوه شازذه خانم |
|
|
واقعا چرا باید شیوه نگاه کردن بعضی از آقایون...نه ببخشید اینها آقا نیستند فقط مرد هستند .باید به اینصورت بگیم ؟
صبح دم بیمارستان منتظر کسی بودم تا برای عمل همراهیش کنم .فردی که برای اینکار ایستاده بود راهنمایی کرد تا کارت ماشین بیاید میتوانم همانجا بایستم. سعی کردم کنار باشم تا مزاحم ماشینهای دیگر هم نشوم... ولی چشمتان روز بد نبیند که از همان مردهایی که گفتم با لجبازی به ماشین زد..البته آهسته .می خواست مرا بترساند ؟؟حرف زیاد میزد..بگذریم.. بعد از اینکه مودبانه خدمتشان رسیدم و از جایم تکان نخوردم..تشریفشان را بردند ولی از همه بدتر که نمیتونستم جوابش را بدم ..وقتی کم آوردند و مجبور شد با خجالت از جلوی بقیه حرکت کنه و کلمه زشتی بود که بزبان آورد...باعث تاسف که چرا باید انقدر بی ادب باشند..کجاست فرهنگ کلمات زیبای فارسی.. بارها دیدیم آقایونی که دوبله نگه میدارند و کسی حرفی یا اعتراضی نمیکنه و خیلی عادی از کنارشان رد میشوند..ولی وای به اون روزی که یک زن خطااااااااااااااااااااااااااااا کنه. هر چند همون کار تکرار بشه از نظر این مردها اشتباهه...همه اعتراض می کنند...شکایت میکنند.و جمله معروف َ کی به اینا گواهینامه میده؟ منم مردان زیادی دیدم که رانندگیشون از صدتا زن بدتره..ولی مگه جرات داری بگی..اگر اعتراض هم بکنی خیلی سریع یک برچسب بهت میزنند... لطفا عفت کلام را در موقع رانندگی بخصوص وقتی عصبانی هستیدحفظ کنید..
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 14:40 توسط نوه شازذه خانم |
|
|
اگر میبینی کسی به روی تو لبخند نمیزند علت را در لبان فرو بسته ی خود جستجو کن
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 9:45 توسط نوه شازذه خانم |
|
|
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی
هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 17:51 توسط نوه شازذه خانم |
|
|
محمد صالحعلا، مجری معروف تلویزیون كه او را با برنامه خوب «چند قدم مانده به صبح» به یاد داریم در شماره جدید مجله كتاب پنجشنبه یك متن عاشقانه درباره خودش نوشته است كه بدون هیچ توضیح اضافه آن را میخوانیم:
پنجشنبه 14 اسفند ساعت 11 صبح من عاشق شدم، هوا ابری بود و همه بارانهای عالم سر من میریخت. گفتن از آن روز كه عاشق شدم چه خوب است. مثل این است كه روی زخمی را بخارانی نه بیشتر. عشق مثل دامنی گر گرفته است، هر طرف كه میدوی شعلهورتر میشوی. چیزی به ظهر نمانده بود. تا 3 شمردم و پنجره را باز كردم و ناگهان عاشق شدم. روزی كه من عاشق شدم عالم توفانی شد. پنجرهها و درها باز و بسته شدند و شرق و شروق به هم خوردند. شیشهها ریختند و آینه ترك برداشت. قیامت بود. روزی كه من عاشق شدم دریای مازندران با جنگل و اغلب درختان عازم من بودند. كوهها كج و مج میشدند. غوغایی بود. آن روز اگر به اصفهان میرفتم شیراز به استقبالم میآمد. من تا 3 شمردم و پنجره را باز كردم. از همه جا صدای اذان میآمد، من هم از روی سپاسگزاری دولا شدم و دست خودم را بوسیدم. همان دست كه پنجره را باز كرده بود. من با وضو عاشق شدم. چون خودم پیشپیش خبر داشتم. میدانستم حافظ برایم پیغام داده بود. دانشجو بودم. دانشجوی كارگردانی. عشق از جمله پدیدههایی است كه معدود نمیشود. عشق اول، دوم، سوم و...ندارد؛ یعنی عشق یكی است و آدمی تنها یكبار عاشق میشود، چنانكه آن روز پنجشنبه 14اسفند، من عاشق شدم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 20:50 توسط نوه شازذه خانم |
|
|
زنی را دیدم زاده شده بود تا دختر کسی باشد بالید تا خواهر کسی باشد ازدواج کرد تا زن کسی باشد زاد تا مادر کسی باشد برای همه کسی بود و برای خودش هیچ کس !!! "سهراب سپهری" |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 19:39 توسط نوه شازذه خانم |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 19:11 توسط نوه شازذه خانم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ای پیک راستان خبر یار ما بگو
احوال گل به بلبل دستانرا بگو ما محرمان خلوت انسیم غم مخور با یار آشنا سخن آشنا بگو |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 |
|
RSS
|
.